تبليغاتX
چیزی شبیه راه رفتن روی سنگریزه ها
چیزی شبیه راه رفتن روی سنگریزه ها

گاهی اوقات لازم است بی تفاوت از کنار همه چیز رد شوی مثلا" انگار رسم است که هیچ وقت حواست به تابلوی وان یکاد  ِ روی دیوار نباشد یا به زنی که هر روز توی آشپزخانه به همه چیز تو فکر می کند و شاید اسمش مادر باشد به دیواری که نمی گذارد پاییز بیاید توی اتاقت وبه پنجره ای که همیشه خوشبخت بوده است.همه چیز فراموشت می شود حتّی خدایی که واژه ی "دختر" را با تو برای دیگران معنی کرد.

چقدر سخت و مسئولیت برانگیز است وقتی بدانی خدا توی دنیا جایی را قرار داده است که هیچ کس غیر از تو نمی تواند آن را پر کند واین یعنی امکان صرف فعل "بودن" به بی نهایت شکل ممکن!

مهم نیست که امروز پاییز باشد یا نه! تولّدم باشد یا نه.از زادگاهم زنجان تا محل زندگیم رشت آنقدر تفاوت وجود دارد که شک کنم به اینکه پاییز است.در رشت درخت ها پاییز هم برگشان نمی ریزد مثل من که پاییز هم سعی می کنم دلم نگیرد.

یک غزل-سپید  تقدیم می کنم به دختری که بیست سال مرا در خودش تحمّل کرده است:

 

خورشیدهای خدا زیر سایه ی یک زن

دو چشم باز ودرخشان که روی این دامن

مهر است وماه وکمی هم ستاره ی خوشبخت

اثبات می کنم امروز آسمان را من

تب می کند تن پاییز زیر بارانت

مثل نگاه خریدار روی یک مانکن

روز تولّد من بی تو منقضی می شد

که عادتست مرا پشت ضربـ/در ×بودن

خورشید ِمرده زیر ِ ملافه ی ابرم

همیشه بودم وانگار نیستم اصلا"

خط خطی است سرنوشتی که فقط به درد ِ نوشتن می خورد توی ذوق قصّه هاـــرنگارنگ و پر از جدا شدن مثل مداد زرد از توی جعبه ی مداد رنگی ِ بچّه ها...

طاقت بیاور اگرچه نمی شود سخت است

به احترام همین حسّ ِ خوب زن بودن

 

 

 

 

وامّا یک طنز بامزه از حقیقتی بد مزه توی سلف ِ دانشگاه نوشته ی "صدیقه حسینی":

 

ص د ی ق ه ح س ی ن ی :تو مو می بینی و من پیچش مو!

کم کم داشتيم با پيدا شدن مو و ريش و سبيل و حلزون و اين جور چيزها در غذاهاي لذيذ دانشگاه کنار مي آمديم که شنيديم تازگي ها در ديگ قيمه يک موش کثيف کشف شده و راستش ديگر اين يکي را طاقت نياورديم...هرچند بچه هاي ورودي جديد هنوز با ديدن مو در غذاي دانشگاه دادشان به هوا مي رود اما ما ديگر عادت کرده بوديم و راستش خود من ديگر اگر غذايم مو نداشته باشد از گلويم پايين نمي رود!تازگي ها با بچه ها قرار مي گذاريم ببينيم کي بيشتر مو پيدا مي کند؟!البته آن اوايل ما هم مثل بچه هاي ورودي جديد حساسيت شديدي به مو و ريش و سبيل آشپزهاي زحمتکش سلف داشتيم ولي وقتي موضوع را گزارش مي داديم و آن آقاي سبيلو به ما مي گفت که اين مو نيست،نخ يا تره ي سبزي ست سعي مي کرديم در ذهنمان شبيه سازي را به نحو احسن انجام بدهيم و با اين توضيحات خودمان را قانع کنيم...حالا پيام من به بچه هاي ورودي جديد اين است که هر وقت در غذاي دانشگاه با مو مواجه شدند تصور کنند که آن نخ يا تره است به قول شاعر:تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته/جهاني که دانشجو هم تو اون خوشبخته خوشبخته

بله!و شاعر در جاي ديگر اشاره دارد به اين نکته که:تو مو مي بيني و من پيچش مو

لذا مسأله ي ما ديگر "مو" نيست بلکه "موش" است.که البته خود من هنوز درست نمي دانم منظور بچه ها دقيقاً از جمله ي "تو غذاي دانشگاه موش پيدا شده" چيه؟؟!!آيا منظور موشي ست که ما به عنوان حيوان مي شناسيم يا منظور از "موش" همان "مويش" و در واقع "موي او" است و در اين جا باز ذهن من ِ دانشجو با اين سؤال درگير مي شود که مرجع ضمير او به چه کسي برمي گردد؟به آشپز؟سرآشپز؟یا دانشجو؟...در هر حال این "موش" باعث شد که من «صدیقه حسینی» شعر زیر را به قصد همدردی با عزیزان  "موش دیده" بنویسم و همین جا از «اکرم حیدری» عزیز هم کمال تشکر را دارم که قسمتی از وبلاگشان را به بنده اختصاص دادند و به قول معروف:موش تو سوراخ نمی رفت،جارو به دمش می بست!

و یک نکته ی دیگر این که بنده چهارپاره ای دارم با این بند که:

برگ یک اتفاق نارنجی ست

که فقط از درخت می افتد

مثل خواب عمیق من در تو

وقتی از روی تخت می افتد

 

و بند اول چهارپاره ی زیر به نوعی وام گرفته از بند بالاست و چون موش در غذای قیمه پیدا شده و قیمه نیز نارنجی ست می توانیم داشته باشیم:

موش یک اتفاق نارنجی ست

که فقط توی دیگ می افتد

 

و البته انتخاب با شماست.چهارپاره ی زیر هم بداهه ایست که در سلف سرویس دانشگاه و در جمع دوستان سروده شده و ایرادهای فراوانی دارد که من قبلا ً از همه عذرخواهی می کنم!...همین!

 

موش یک اتفاق ترسو بود

که فقط توی دیگ می افتاد

مثل یک تیم دست چندم که

یکدفه توی لیگ می افتاد

 

من غذا هی رزرو می کردم

تو فقط ساندویچ می خوردی

من خیالم همیشه راحت بود

تو چرا پیچ و پیچ می خوردی؟

 

سلف سرویس و صف کشیدن ها

سینی خالی غذا در دست

یک نفر داد می زد از ته صف:

[توی قیمه بادمجونی هم هست]

 

آه!اما به جای بادمجون

بچه موشی به خوردشان دادند

صفر می شد ضریب هوشی شان

درس ها را عجیب افتادند

 

"پاس" می شد تمام واحدهات

ما ولی تا همیشه مشروطیم

مثل یک توپ گرد و چل تیکه

گل که نه...ما همیشه یک شوتیم

 

شوت شاید معادل پخمه ست

موش را خوردی و نفهمیدی

تو به این خوابگاه و دانشگاه

چارسال ِ تمام تبعیدی....

 «صدیقه حسینی»

 

 

 

 دوست خوبم عطیه محمدی عزیز هم به روز است در:

شعرهای یک شاعر غیر حرفه ای

شعرهای مربوط به جنبش سبز را در قسمت شعر سایت موج سبز آزادی بخوانید:

موج سبز آزادی

حالا که ما بامزه شدیم این یکی رو هم داشته باشید:

راه سبز

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:29 توسط اکرم حیدری| |

 

کاش قرآن پایین نمیومد ما می رفتیم بالا...

سحرای ماه رمضون یا دم افطار آسمون یه کم پایینتر از حد معمول خودشه!یا ما بالاتر میریم.فرقی نمی کنه!مهم اینه که راحت تر میشه ستاره چید...

کاش حواسمون به این روزایی باشه که نمی دونیم بازم اتفاق میفتن یا نه؟!عادتم بود که هربار بیامو اینجا رو به روز کنم اما انگار آدم هرچی بیشتر حرف داشته باشه ساکت تر میشه نمونه ش همین صدیقه ی خودمون که چی شد؟چرا شد؟چه طور شد؟؟؟...نمی دونم!فقط اینو میدونم بعضیا مجبور میشن برن بعضیا رو مجبور می کنن برن بعضیا نمیرن بعضیا هم که دیگه خیلی باحالن هی میرن،برمی گردن،هی میرن،برمی گردن،هی میرن....بر م ی گ ر د ن !

اما در نهایت بعضیا هم رفتنشون با خداست هم برگشتنشون!مثل صدیقه که وقتی ازش می پرسم چرا رفتی؟فقط میگه:نپرس!

 

سفره هایی که پهن می کردم

روی ِ ایوان ِ ماه ِ مهمانی

یکنفر هم به من نگفت آن روز

تا همیشه تو  روزه میمانی

 

قبل افطار وقت بازی بود

گم شدن توی کوچه ها در رشت

گم شدی،باز من نفهمیدم

بی تو باید به کودکی برگشت

 

خاطراتت شبیه ماهی که

شب به شب پشت ابرها گم شد

در شمالی که خیس ِ باران است

"او کجا رفت؟" حرف مردم شد

 

ربّنا پشت ربّنا مردم

تشنگی ها به چشم من آمد

چشم من سیر گریه ات می کرد

"ها"ی تن/ها به سوی تن آمد

 

بعد از آن روز آسمان غم داشت

زندگی هم شبیه مردن بود

من به بودن نمی شدم مشکوک

سایه! مدرک برای بودن بود

 

رمضان ها به کودکی رفتم

تا دم ِ روزه های بی افطار

تا ابد چشم بسته می مانم

شاید اینجاست...پشت این دیوار!

 

اما همه ی حرف من این نیست!وقتی سرنوشت بالِشِت اینه که همیشه خیس باشه دیگه کاری از دست تو برنمیاد!سرنوشت آدمو به جاهای عجیبی می کشونه به جایی که توی وطن خودت احساس کنی  هر سفره یه سفره ماهی تو شکمشه و میخواد دلتو سفره کنه!(سعی نکن رابطه ای بین کلمات پیدا کنی من یه وصله ی ناجورم که به هیچی جز خودم نمی چسبم.بی ربط ِ بی ربط ِ بی ربط...)

البته هنوزاتفاقای قشنگی هم میفته یکیش همین کولاژ!صدیقه برام آورد.شماره ی اولش بود اما اصلا ً بهشن نمیومد شماره ی اولش باشه...اینجا بخونیدش:

 

کولاژ

 

شعرای مربوط به  جنبش سبز رو می تونین در قسمت شعرسایت  موج سبز آ زادی بخونین:

                                                                موج سبزآزادی

                                                    

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط اکرم حیدری| |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید که حرف "عین" را از زبان صهیونیست ها بشنوم.

"عدالت" با "علی" رفت.این را از پشت یک وانت که بارش سیب(سیب هوایی-نه زمینی!) بود خواندم.

چقدر برای ام البنین نذر کرده ام.این اسلحه ی همیشگی منست.من به همین خرسندم و حیف است که وبلاگم آرشیو خرداد ۸۸ نداشته باشد.

شاید من همان دروغی هستم که انکار نشدم.شاید من همان علفی هستم که از باغچه ی خانه ی مستندت کندی وگفتی علف هرز را باید کند.من کجا باید بروم؟خاکم اینجاست!

تی شرت های رنگارنگم را توی ساک تابستانی ام جمع می کنم.ولی...من کجا باید بروم؟خاکم اینجاست!

شاملو دارد توی اتاق پشتی امان فریاد می زند:

"هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من -باری-همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن ها

                      از بهای  آزادی آدمی

                                                افزون باشد."

اینجا ایران است

سرزمین نجیب زادگان نا نجیب زده

اینجا ایران است

صدایم از این بلندتر نمی شود

بگذار گریه کنم

نه من گریه نمی کنم

می ترسم بگویند بازیگر است

صدای قار قار کلاغ ها هم که مال صحنه ی تئاتر است

آینه هایمان بیرون از مرزهاست والبته کمی رنگی

می گویند لباس احرام مشکی بپوشید ودر آینه هم نگاه نکنید

مثلث ها کاغذها را بلعیده اند و

ودروغ بالا آورده اند

این ها را در آینه دیده ام

نقشه ی ایرانت را به شکل

یک گربه ی خوابیده کشیده اند

سگ ها هم که بیایند نمی توانند بیدارش کنند

۲ تا مثلث برمودا کنار هم قرار  می گیرند

مربع می سازند که می شود قانون!/سهم من در آن گم می شود

متاسفم که فقط برای آبکشی بودم!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:30 توسط اکرم حیدری| |

سپید،آنقدر سپید که زود کثیف می شود:

من پاسپورت ندارم

ومثل طعم نوشابه های گازدار در بطری های پلاستیکی...

بی قرارم

و دارم در ریاضیات،ریاضت می کشم

عشق را

به اندازه ی قرمزی توت فرنگی ها عاشقم

از جیبم افتاد

همه ی آنچه که       که نداشتم:

پول خردها

شیشه خرده ها

مرزها

ومرزها به اندازه ی تار موی سفیدی که چند سالگی ام را به چندین

سالگی اش پیوست

نه............گسست!

 .

 .

 .

 . 

 .

 .

 .

 .

 .

 .

خون توت فرنگی ها را به شیشه های مربّا کردم

باید که نوشابه را سر بکشم

تا صدای هورت کشیدنم را بشنود

ولی اینجا کسی نمی شنود...هیچ چیز را...

اینجا فقط می بینند،چیزهایی را که.............که از جیبم افتاده!

جمع می بندم همه ‌آنچه  را که نداشتم

دستانم زخمی می شوند

خونم روی مرزها می ریزد

و او فقط عبور می کند

 .

 .

 .

چون پاسپورت دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 حالا غزل:

پس مانده های سکوت از گلوی من بالا رفت

که سایه های شکستن به غارت از شب ها رفت

همین که ترس به تاریکخانه ی تو زل زد،مرد

وعکس سوخته ام سایه سایه تا فردا رفت

شبیه مجنون از پشت داغ خرمن صحرا

به برق قبر عزیزت،پر از تن لیلا رفت

تمام هیچستانم به وسعت دل سهراب

درون خیس ترین گریه های بی دریا رفت

بپیچ درد خودت، آنچه از غرور تو مانده

به روزنامه ی باطل که صفحه هایش وارفت

رسیده ایم به آخر،ببین که مثل همیشه

کلاغ قصّه امان راه خانه را تنها رفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:34 توسط اکرم حیدری| |

لطفا" با تمام احساس خوانده شود تا کمی از بی تجربگی های یک شاعر غیرحرفه ای جبران شود.

 

-از گوشواره ای که برایم اوردی جذام هم گرفتم

وخنده به این که هنوز هم ارزو؟

-صفر می شوم شبیه ماشینی که...

                                           تمام راه را گریه می کرد

-در جاده ناخنم کشیده شد به تخته ای پر از فرمول های شیمیایی

-حفظ شدم تمام دردی را که یک جذامی.......

یاد حرف تو :"نه...جذامی که درد ندارد

                توی قرنطینه ها نباید از کاشتن یاس خجالت کشید

                توی قرنطینه ها هم باید بوستان خواند

                باید با صدای بلند خندید

                بازی هم باید کرد...  .   .    .     .      .       .          ."

-ولی تنها! نه؟

 

 

 

 

 

 

-هیچ کدام را نمی خواهم.تو فقط گریه نکن!

 

 

 

بیاو ببین که عشقم خیابانی نبود

هنوز هم که هنوز لمس می کنم حرارت را

نگاه سرد بی گناه    گریه روی دارت را

نفس بکش به روی من شبیه بچه ای تنها

که سقط می شوم اگرکه نشنوم سه تارت را

ببین!منم که شعر می شوم کنار تو باشم

بشین کنار من که حفظ می کنم کنارت را

قسم به عصر۱! گم شدی ولی تو بین من!...شک نیست

نزول می کنی تو ایه ایه این عبارت را

خفیف گریه کن به احترام ان غروری که...

که زار زد کنار من تمام روزگارت را

به من بگو به چه...به این درخت زرد می خندی؟

به دار می کشم شکوفه های این بهارت را

۱-والعصر

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:34 توسط اکرم حیدری| |

حسرتک در دلم مانده است ومی لرزم

بقچه ی ارزوهای کهنه در بی وزنی ست

انچه  می زند درون  قلب من 

عمق ارزوی یک ساعت زنگی ست

اسب شاهزاده ی ارزوهایم

درتقلای گذرازکوچه ای سنگی ست

قعر اندیشه های یک دانشمند

افرینش یک هواپیمای جنگی ست

اوج پرواز  یک ماهی  قرمز

تاتنفس تلالوشیشه ای رنگی ست

بی تو در شورش عبور ماشین ها

قلب من هنوزدر پی دلتنگی ست 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:18 توسط اکرم حیدری| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ